این نه کعبه ست که بی پا و سر آیی به طواف

سر خوش از کوی خرابات گذر کردم دوش
به طلب کاری ترسا بچه ی باده فروش

پیشم آمد به سر کوچه پری رخساری
کافری، جلوه گری، زلف چو زنار به دوش

گفتم این کوی چه کوی است، تو را خانه کجاست
ای مه نو خم ابروی تو را حلقه به دوش

گفت تسبیح به خاک افکن و زنار ببند
سنگ بر شیشه ی تقوی بزن و باده بنوش

بعد از آن پیش من آ تا به تو گویم سخنی
سخن این است اگر بر سخنم داری گوش

زود دیوانه و سر مست دویدم سویش
به مقامی برسیدم که نه دین ماند و نه هوش

دیدم از دور گروهی همه دیوانه و مست
وز تف باده ی عشق آمده در جوش و خروش

بی دف و ساقی و مطرب همه در رقص و سماع
بی می و جام و صراحی همه در نوشا نوش

چون سر رشته ی ناموس بشد از دستم
خواستم تا سخنی پرسم از او، گفت خموش

این نه کعبه ست که بی پا و سر آیی به طواف
وین نه مسجد که در آن بی خبر آئی به خروش

این خرابات مغان است و در آن مستانند
از دم صبح ازل تا به قیامت مدهوش

گر تو را هست در این شیوه سر یکرنگی
دین و دانش به یکی جرعه چو “عصمت” بفروش

خواجه عصمت بخارائی

علی را بنده باید خواند یاحق گفت یا هردو ؟
ندانم بـا که گویم این حدیث حیــرت افـزا را !!
*************************************
حضرت حق تبارک و تعالی میفرماید :
( فَأَیْنَمَا تُوَلُّواْ فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ ) (پس به هر سویی رو کنید وجه الله است)

حضرت مولا علی سلام الله علیه میفرمایند :
(أنا وجه الله تعالى فی السماوات أنا جنب الله الظاهر )
من وجه باری تعالی در آسمانها و جنب آشکار خداوندم.

حالا به این روایت توجه کنید :
مردی نصرانی از امیر المؤمنین امام علی علیه السلام پرسید: وجه الله چیست و در کدام سمت است؟ حضرت دستور داد تا هیزم فراهم کنند.
پس آن هیزم را با آتش افروخت . وقتی آتش شعله ور شد، آن حضرت فرمود: صورت این آتش کجاست؟: «أین وجه هذه النار؟» وجه این شعله به کدام سمت است؟ آن مرد مسیحی گفت: همه اطراف این آتش وجه است؛ آنگاه مولی الموحدین امیرالمومنین علیه السلام فرمود: هنگامی که نتوان وجه و رویی برای این آتش که یک مخلوق است تعیین کرد، چگونه می توان وجه خدا را محدود به سویی کرد: «هذه النّار مدبُّرة مصنوعة‌لا تعرف وجهها، و خالقها لا یشبهها» سپس با استشهاد به آیه شریفه «وَ لِلّه المشرِق و المغرب فَاَینَما تَولوا فَثَمَّ وَجهُ الله» ‌آن شخص را متوجه این مطلب کرد که تمام وجود وجه الله است !! بقره/۱۱۵، فرمود: چیزی نمیتواند روپوش و حجاب وجه الله باشد:«لا یخفی علی ربّنا خافیة‌»؛
(بحار، ج۳، ص۳۲۸).

بر این اساس : (تمام وجود وجه الله است و وجه الله هم حضرت مولاست.. )

گروهی کو علی را میبرستند زبان عذرشان این است فردا
خدایــا بار الــها پـــروردگـــارا،تــو ناپیــدایی و وجـــه تــو پیدا

صغیر اصفهانی میگوید :
به هرچه مینگرم حسن یار میبینم – تجلیات جمــال نگــار میبینم
گذشت آنکه یکی را هزار میدیدم – کنون یکی نگرم گرهزار میبینم
یا در جایی دیگر میگوید :
سرمۀ تحقیقت از بخشد به چشم دل ضیاء
غیـر او بینی در این دیــر کهن دیـــار نیست

نام تو آنجا که شد صورت‌ نگار
لافتی می‌گفت بر تو ذوالفقار
پای وحدانیّت آمد در میان
گفتگو شد از کمال امتنان
همچو اطفال یتیمی خاک و آب
در حضانت شد بر آنها بوتراب
تا به فیض بندگی قابل شوند
فارغ از هر مانع و حایل شوند
دل جدا از رشته و زنجیر شد
از قضا بیرون سر تقدیر شد
عشق با عشق تو رنگ و بو گرفت
ره به سوی “لا” و “الا هو” گرفت
دور تا دور فلک تصویر شد
حکم ها آمادۀ تحریر شد
آمدی بر کارگاهت سر زدی
ناگهان کوس الست بر زدی
درس مستی آن زمان آغاز شد
دَر برای عشق بازی باز شد
باز شد درب و جنون فریاد زد
طعنه‌ها بر هر چه باداباد زد
وقت توصیف آمد از سوی احد
نعره میزد “قل هو الله احد”
این نذیر رحمت سبحانی است
این علیّ عالی عمرانی است
پرده‌ها را زد طلسم هو کنار
صحنه‌ای شد بر خلایق آشکار

شرح الله جمیل است این علی
خلقت خود را دلیل است این علی
نیست ذاتِ ذاتیش از ماء و طین
با خدا در پرده بوده همنشین
بوده شاگرد کلاس او امین
نیست الا او امیر المومنین
وحی بوده رشحۀ نجوای او
جرعه‌ای مِی در دل مینای او
او خدای مِی‌پرستان، حیدر است
تاک‌ْبان تاکِ عشقش قنبر است
مدح او را کس نمی‌یابد مجال
جز فراز مأذنه بانگ بلال
بر خلایق کبریایی می‌کند
کعبه را عشقش خدایی می‌کند
در دو عالم او ندارد یک نظیر
وصف او گفته خدا، یوم الغدیر

بقیه در ادامه مطلب….

خواندن ادامه مطلب

دائم الخمرتر از انگورم
ساقی هر دو جهانم حیدر

رزق از دست علی می‌گیرم
نمک و گرمی نانم حیدر

چشمه باشم، غلیانم حیدر
رود باشم، جَرَیانم حیدر

قلب باشم، ضربانم حیدر
جسم باشم، شریانم حیدر

شور باشم، هیجانم حیدر
همه‌ی کون و مکانم حیدر

حرف حرفم شده حیدر حیدر
که الفبای زبانم حیدر

کفر با یاد علی ایمان است
اشهد انّ اذانم حیدر

رضا احسان‌پور

مستـــم چـــه کنــی؟شرابـــم امشــب
آتــــش چــــه زنـــی؟کبـــابــم امشــب

جـــــز مصــحــف روی او نخــــوانــم
لامـــذهـــب و بــی کتـــابـــم امشب

کـــــاری بـــه خـدایـتــــان نـــــدارم
مـــن بنــده ی بـــوتـــرابــم امشب

داود صغیر

با هلهله رقصید زمین ، عشقْ محک خورد
آغوش خدا باز شد و کعبه ترک خورد
این نیست ترک این دهن حیرت کعبه است
لبخند که نه ، قهقهۀ صورت کعبه است
برداشت ترک کعبه و پر شد ز تقرّب
این قصّه اگر بود جز این داشت تعجّب
آورده خدا پیکر آئینۀ خود را
انداخته زیر قدمش سینۀ خود را
جبریل زلیخا شده این آمدنش را
حقّ دارد اگر پاره کند پیرهنش را
این طفل اولوالعزم که سرچشمۀ دنیاست
نوح است و خلیلی است که موسی و مسیحاست
آری جبروت است که افتاده به زانو
راه دگری نیست بجر سجده‌ی بر او
آماده کن ای معرکه، جولان خطر را
او آمده سمباده بکش تیغ دو سر را
او آمده متروعه خیبر بکش ای کفر
یا مثل زنان مقنعه بر سر بکش ای کفر
سرمستِ رجزخوانی او عالم بالاست
عالم متحیّر شده این مردِ معمّاست
دیگر چه بگوییم که این راز نهان است
چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است