ســـاقی بــده آن جام مِــی لَــم یَـزَلی را
آن جــــام مـــصفـّـــای شــــراب ازلــی را
آن مـِی که ز معشوق مرا جذبۀ روح‌ست
یعنــی دل مجروح مـرا روح و فتــوح است
آن می که ز میخـــانۀ لاهوت عیــان شد
پس در صدف طینت ناســوت نهــان شد
ابلیس ندانست که این مرحله چون شد
از جهـل مرکــّـب ز سمـــاوات بـــرون شد
آن نور عـلـــی بود که در خاک عیان شد
این سجده که کردند ملائک ز همان شد

یعنی که عــلــی کاشف اسرار نهان شد
از صـــورت او ســـرّ خــداونـــــد عیان شد

ساقى بــده آن جام که لبریز مـدام است
عیشم همه ایام ز لطف تو به کـام است
شبهاى من از شعشعۀ جام تو روز است
اسرار تو انــدر فیضــانست و بــــروز است
نامم به‌جهان گشته به‌سوداى تو مشهور
چشمم به تجــلى جمــالت شده پر نـــور
نوشیدن مى از کف تو واجب عِیـن است
بى بادۀ تو، جان مرا شیون و شِین است
مــدح عـــــلى و آل ، مــرا ورد زبـانســــت
زیرا که علــى قــاسم نیران و جنان است

یعنی که عــلــی کاشف اسرار نهان شد
از صـــورت او ســـرّ خــداونـــــد عیان شد

حبیب الله کاشانی

سه سال پیش در چنین روزهایی بود که این تارنما با عنوان میکده (meykadeh14.ir ) راه اندازی شد…
باشد که روز به روز مست تر و مست تر از شراب محبت  مولا شویم.
و ان شاالله تا نفس می رود چراغ این میکده روشن بماند.

.

.

.

پخته گشتیم اندر این ره سوختیم/ عشق را از خمره ها آموختیم….

ما باده در پیاله عمار می خوریم 

پای ِ بساط میثم تمار می خوریم

تنها به خرج حیدر کرار می خوریم

خرده نگیر! بر درودیوار می خوریم

این عُرف شرعی ست، به مقدار می خوریم

 

مائیم و جرعه های ز پیمانه ریخته

مُشتی خراب ِ بردر میخانه ریخته

سلطان طوس باده کریمانه ریخته

با اینکه رعیتیم، چه شاهانه ریخته !

عمریست از خزانه ی دربار می خوریم

 

ما حرف ِ باده را سر منبر کشیده ایم

بر چشم گریه، سرمه ی ساغر کشیده ایم

هرچه کشیده ایم، ز دلبرکشیده ایم

حالا که ما به مالک اشتر کشیده ایم

پس یا علی ! سلامتی یار می خوریم …

 

وحید قاسمی


مستی
 

معاذ رازی به بایزید بسطامی نوشت :
مست از می چنانم که اگر یک جرعه از این بیش خورم نیست شوم .
بایزید نوشت:
من آن چنانم که اگر دریائی نوشم باز فریاد زنم باز هم…….

این نه کعبه ست که بی پا و سر آیی به طواف

سر خوش از کوی خرابات گذر کردم دوش
به طلب کاری ترسا بچه ی باده فروش

پیشم آمد به سر کوچه پری رخساری
کافری، جلوه گری، زلف چو زنار به دوش

گفتم این کوی چه کوی است، تو را خانه کجاست
ای مه نو خم ابروی تو را حلقه به دوش

گفت تسبیح به خاک افکن و زنار ببند
سنگ بر شیشه ی تقوی بزن و باده بنوش

بعد از آن پیش من آ تا به تو گویم سخنی
سخن این است اگر بر سخنم داری گوش

زود دیوانه و سر مست دویدم سویش
به مقامی برسیدم که نه دین ماند و نه هوش

دیدم از دور گروهی همه دیوانه و مست
وز تف باده ی عشق آمده در جوش و خروش

بی دف و ساقی و مطرب همه در رقص و سماع
بی می و جام و صراحی همه در نوشا نوش

چون سر رشته ی ناموس بشد از دستم
خواستم تا سخنی پرسم از او، گفت خموش

این نه کعبه ست که بی پا و سر آیی به طواف
وین نه مسجد که در آن بی خبر آئی به خروش

این خرابات مغان است و در آن مستانند
از دم صبح ازل تا به قیامت مدهوش

گر تو را هست در این شیوه سر یکرنگی
دین و دانش به یکی جرعه چو “عصمت” بفروش

خواجه عصمت بخارائی