hoo

ای نگه با نظرت هم می و هم میخانه
گردش چشم تو هم ساقی و هم پیمانه
هم مسلمان ز تو حاجت طلبد هم کافر
طاق ابروی تو هم مسجد و هم بتخانه
نرگست با همه در آشتی و هم در جنگ
نگهت با همه هم محرم و هم بیگانه
لب شیرین تو هم قوت بود هم یاقوت
خال گیرای تو هم دام بود هم دانه
گاه با وصل بسر می‌برد و گه با هجر
گاه آباد بــــوَد دل ز تو ، گــَه ویرانه
تو گـهی شمعی و گــه گــُل ، چه عجب باشد اگر
که دهد دل به تو هم بلبل و هم پروانه
گفت : “«قصاب» ! … تو دیوانه شدی یا عاشق؟!”
ای به قربان تو هم عاشق و هم دیوانه

قصاب کاشانی

ســـاقی بــده آن جام مِــی لَــم یَـزَلی را
آن جــــام مـــصفـّـــای شــــراب ازلــی را
آن مـِی که ز معشوق مرا جذبۀ روح‌ست
یعنــی دل مجروح مـرا روح و فتــوح است
آن می که ز میخـــانۀ لاهوت عیــان شد
پس در صدف طینت ناســوت نهــان شد
ابلیس ندانست که این مرحله چون شد
از جهـل مرکــّـب ز سمـــاوات بـــرون شد
آن نور عـلـــی بود که در خاک عیان شد
این سجده که کردند ملائک ز همان شد

یعنی که عــلــی کاشف اسرار نهان شد
از صـــورت او ســـرّ خــداونـــــد عیان شد

ساقى بــده آن جام که لبریز مـدام است
عیشم همه ایام ز لطف تو به کـام است
شبهاى من از شعشعۀ جام تو روز است
اسرار تو انــدر فیضــانست و بــــروز است
نامم به‌جهان گشته به‌سوداى تو مشهور
چشمم به تجــلى جمــالت شده پر نـــور
نوشیدن مى از کف تو واجب عِیـن است
بى بادۀ تو، جان مرا شیون و شِین است
مــدح عـــــلى و آل ، مــرا ورد زبـانســــت
زیرا که علــى قــاسم نیران و جنان است

یعنی که عــلــی کاشف اسرار نهان شد
از صـــورت او ســـرّ خــداونـــــد عیان شد

حبیب الله کاشانی

سه سال پیش در چنین روزهایی بود که این تارنما با عنوان میکده (meykadeh14.ir ) راه اندازی شد…
باشد که روز به روز مست تر و مست تر از شراب محبت  مولا شویم.
و ان شاالله تا نفس می رود چراغ این میکده روشن بماند.

.

.

.

پخته گشتیم اندر این ره سوختیم/ عشق را از خمره ها آموختیم….

ما باده در پیاله عمار می خوریم 

پای ِ بساط میثم تمار می خوریم

تنها به خرج حیدر کرار می خوریم

خرده نگیر! بر درودیوار می خوریم

این عُرف شرعی ست، به مقدار می خوریم

 

مائیم و جرعه های ز پیمانه ریخته

مُشتی خراب ِ بردر میخانه ریخته

سلطان طوس باده کریمانه ریخته

با اینکه رعیتیم، چه شاهانه ریخته !

عمریست از خزانه ی دربار می خوریم

 

ما حرف ِ باده را سر منبر کشیده ایم

بر چشم گریه، سرمه ی ساغر کشیده ایم

هرچه کشیده ایم، ز دلبرکشیده ایم

حالا که ما به مالک اشتر کشیده ایم

پس یا علی ! سلامتی یار می خوریم …

 

وحید قاسمی