پپیچند رخ به مقنعه مــردان روزگـــار
در صورتی که ترجمۀ “لا فتی” شود
=====================

رخ پیش از آفتـاب نکن عــاری از نقــاب
ترسم نمـاز صبـح جهانی قضــا شــــود
بنشین که بی وقـوع قیامت ز قامتـــت،
روزی هزار بـــاره قیــامت به پـــــا شـود
ای مَرحَب افکـنی که فضای نه آسمـان
بر دستت از خـــدای پـر از مَـرحَبا شود
چون دست ذوالفقار بر آری به عزم رزم
دست بقـــا ز مِرفق هستی جـدا شود
گــر پرتــو ضمیــــر تــو تـــابـد بر آسمـان
نبـوَد عجب که مهر ز خجلت سها شود
پپیچنــد رخ به مقنعـــه مــردان روزگــــار
در صورتـــی که ترجمـۀ “لا فتــی” شود
دیگـــر حدیث کتــف پبمبـــر نمی‌کنــــم
ترســم از اینکه دست خدا زیر پا شود!
بنشیـــن و از محیــط قیــامت نـدار بیم
در زورقـــی که شیـــر خــدا ناخـدا شود

hoo

ای نگه با نظرت هم می و هم میخانه
گردش چشم تو هم ساقی و هم پیمانه
هم مسلمان ز تو حاجت طلبد هم کافر
طاق ابروی تو هم مسجد و هم بتخانه
نرگست با همه در آشتی و هم در جنگ
نگهت با همه هم محرم و هم بیگانه
لب شیرین تو هم قوت بود هم یاقوت
خال گیرای تو هم دام بود هم دانه
گاه با وصل بسر می‌برد و گه با هجر
گاه آباد بــــوَد دل ز تو ، گــَه ویرانه
تو گـهی شمعی و گــه گــُل ، چه عجب باشد اگر
که دهد دل به تو هم بلبل و هم پروانه
گفت : “«قصاب» ! … تو دیوانه شدی یا عاشق؟!”
ای به قربان تو هم عاشق و هم دیوانه

قصاب کاشانی

ســـاقی بــده آن جام مِــی لَــم یَـزَلی را
آن جــــام مـــصفـّـــای شــــراب ازلــی را
آن مـِی که ز معشوق مرا جذبۀ روح‌ست
یعنــی دل مجروح مـرا روح و فتــوح است
آن می که ز میخـــانۀ لاهوت عیــان شد
پس در صدف طینت ناســوت نهــان شد
ابلیس ندانست که این مرحله چون شد
از جهـل مرکــّـب ز سمـــاوات بـــرون شد
آن نور عـلـــی بود که در خاک عیان شد
این سجده که کردند ملائک ز همان شد

یعنی که عــلــی کاشف اسرار نهان شد
از صـــورت او ســـرّ خــداونـــــد عیان شد

ساقى بــده آن جام که لبریز مـدام است
عیشم همه ایام ز لطف تو به کـام است
شبهاى من از شعشعۀ جام تو روز است
اسرار تو انــدر فیضــانست و بــــروز است
نامم به‌جهان گشته به‌سوداى تو مشهور
چشمم به تجــلى جمــالت شده پر نـــور
نوشیدن مى از کف تو واجب عِیـن است
بى بادۀ تو، جان مرا شیون و شِین است
مــدح عـــــلى و آل ، مــرا ورد زبـانســــت
زیرا که علــى قــاسم نیران و جنان است

یعنی که عــلــی کاشف اسرار نهان شد
از صـــورت او ســـرّ خــداونـــــد عیان شد

حبیب الله کاشانی

سه سال پیش در چنین روزهایی بود که این تارنما با عنوان میکده (meykadeh14.ir ) راه اندازی شد…
باشد که روز به روز مست تر و مست تر از شراب محبت  مولا شویم.
و ان شاالله تا نفس می رود چراغ این میکده روشن بماند.

.

.

.

پخته گشتیم اندر این ره سوختیم/ عشق را از خمره ها آموختیم….