عمری است حلقهٔ در میخانه‌ایم ما

در حلقهٔ تصرف پیمانه‌ایم ما

از نورسیدگان خرابات نیستیم

چون خشت، پا شکستهٔ میخانه‌ایم ما

مقصود ما ز خوردن می نیست بی غمی

از تشنگان گریهٔ مستانه‌ایم ما

در مشورت اگر چه گشاد جهان ز ماست

سرگشته‌تر ز سبحهٔ صد دانه‌ایم ما

گر از ستاره سوختگان عمارتیم

چون جغد، خال گوشهٔ ویرانه‌ایم ما

از ما زبان خامهٔ تکلیف کوته است

این شکر چون کنیم که دیوانه‌ایم ما؟

چون خواب اگر چه رخت اقامت فکنده‌ایم

تا چشم می‌زنی به هم، افسانه‌ایم ما

مهر علی در آب و گل ما سرشته‌اند

صائب خمیرمایهٔ میخانه ایم ما

روزی به یک درخت جوان گفت کُنده ای:
«باشد که میزِ گوشه ی میخانه ای شوی»

تا از غمِ زمانه بیابی فراغِ بال،
ای کاشکی نشیمنِ پیمانه ای شوی

یا اینکه ازتو ، کاسه ی “تاری” در آورند
شورآفرینِ مطربِ دیوانه ای شوی

یا صندوقی کنند تورا ، قفل پشتِ قفل
گنجی نهان به سینه ی ویرانه ای شوی

اما زِ سوزِ سینه دعا می کنم تورا،
چون من مباد آنکه ” درِ” خانه ای شوی!

چون من مباد شعله ور و نیمه سوخته،
روزی قرین ِ آهِ غریبانه ای شوی

چون من مباد آنکه به دستانِ خسته ای،
در مویِ دخترانِ کسی شانه ای شوی!»

روزی به یک درخت جوان گفت کُنده ای:
«باشد که میزِ گوشه ی میخانه ای شوی»

حسین جنتی

مادر

 

 

ثانی ملعون دلش پرکینه شد

بغض مولا دردلش دیرینه شد

تاکهره برفاطمه در کوچه بست

عهد خود را با علی آن دم شکست

زدچنان سیلی به زهرای علی

کز نفس افتاد زهرای علی

 

شراب شیره انگور خواهم                حریف سرخوش مخمور خواهم

مرا بویی رسید از بوی حلاج                   زساقی باده منصور خواهم

بیا نزدیکم ای ساقی که امروز       من از خود خویشتن را دور خواهم

اگر چشم دلم غیراز علی دید            درآن دم چشم هارا کورخواهم

ببستم چشم را از نور خوشید             که من آن چهره پر نور خواهم

چوتو م رمردگان را می دهی جا       سزد گر خویش را در گور خواهم

دیوان شمس/ غزلیات

در حدیث است که روزی علی عمرانی

آن شفیع همه خلق جهان رحمانی

ظاهرابود بسن دو سه سال آن سرور

با پسر های عرب بود سوی راهگذر

کوچه و شهر مدینه بشد آن زوج بتول

باپسر های عرب بود ببازی مشغول

از قضا خضر بر ان کوچه عبورش افتاد

سوی طفلان عرب بهر کرم روی نهاد

زان میانه یکی از طفل عرب گشت بلند

قامتش سرو وبرخ ماه دو گیسو چو کمند

گفت ای خضر سلامم به تو یا پیغمبر

هر کجا میروی امروز مرا با خود بر

خضر گفتا که ایا کودک نیکو منظر

ان خیالی که تو را هست بسر باز گذر

کی توانی که تو با ما قدمی ساز کنی

گر شوی همچو یکی مرغ تو پرواز کنی

ده ودو گام زنم هر دو جهان را یکدم

نیست مانند من امروز کسی در عالم

بقیه در ادامه مطلب…

خواندن ادامه مطلب

یا ایها الشراب و خــُم و ساغر و سبو
نام تو در صحیفۀ مستی به نام “هو”
ذکر لب ملائکه گردیده از ازل
یعنی شراب نام تو “احلی من العسل”
نام تو نزد حقّ ، “اسد الله غالب” است
یعنی که نام ِ نامی تو ، نام ِ واجب است
از شأن و فضل رتبۀ غیب الغیوبیت
حقّ مفتخر شده به صفاتِ ربوبیـَـت
ذاتی که ذات او چو خداوندِ اکبر است
الله اکبر است و ملقـّـب به حیدر است
دائـِـر مدار دایرۀ گنبد وزین !
تعریفِ ذات تو شده با کبریا قرین
چون ضرب ِ “هو” به “هو” کـُـنی آن “یا علی” بوَد
یعنی خدا خدای تو هم با علی بوَد
پرسیده مصطفی ز علی در بیان وحی
با من سخن بگو نفسی از زبان وحی
گفتا ز پشت پردۀ غیبی به من رسَد
نائی نوای ِ ناطق ِ حقّ را به من دَمَد
گفتش بزن کنار و ببین پشت پرده کیست
این روح کبریا ز پس پرده نور ِ کیست
وقتی که پرده را به کناری بزد ، امین
در پشت پرده دید جمال علی ، مکین

با این همه مقام و شکوه و جلال و جاه
او را نبوده بهره و همدم به غیر چاه
وقتی عیان به پردۀ غیبی شد آن جمال
چشمش ندیده غیر غم و محنت و ملال
دست خدای لم یزلی ، دست مرتضی است
دستی که دست رحمت و احسان و کبریاست
افسوس از اینکه دست ورا دست کین ببست
دَر را ز  راه کین و عداوت بهم شکست

طرّۀ اصفهانی