نقش مستوری و مستی نه بدست من و توست
آنچه استاد ازل گفت بکن آن کردم

ازشیخ ابوالحسن خرقانی پرسیدم: اگر سماع بوسعید و بایزید ممدوح است چرا مصطفی (ص) و مرتضی (ع) واویس (رضی الله ) وشما ان نکردید؟ او گفت انچه شبلی براستی می کرد مستی بود لیک انچه مصطفی (ص)ومرتضی (ع) می کردند مستی بود ومستوری هنری مضاعف که از معدود اولیای خداوند برایدوبس؟!

ومعنی آن بود که مست مست باشی از شرب شراب طهور الهی انگونه که هیچ سراز پای نشناسی لیک از دهان تو هیچ بوی نجهد و در رفتنت هیچ کژی ومژی پدیدار ناید!! این نادره حالت را درفرزند آدم ابوالبشر” مستی ومستوری “خوانند. ……

از کتاب شیخ مرا گفت (دکتر عباس توکلیان)

عمری است حلقهٔ در میخانه‌ایم ما

در حلقهٔ تصرف پیمانه‌ایم ما

از نورسیدگان خرابات نیستیم

چون خشت، پا شکستهٔ میخانه‌ایم ما

مقصود ما ز خوردن می نیست بی غمی

از تشنگان گریهٔ مستانه‌ایم ما

در مشورت اگر چه گشاد جهان ز ماست

سرگشته‌تر ز سبحهٔ صد دانه‌ایم ما

گر از ستاره سوختگان عمارتیم

چون جغد، خال گوشهٔ ویرانه‌ایم ما

از ما زبان خامهٔ تکلیف کوته است

این شکر چون کنیم که دیوانه‌ایم ما؟

چون خواب اگر چه رخت اقامت فکنده‌ایم

تا چشم می‌زنی به هم، افسانه‌ایم ما

مهر علی در آب و گل ما سرشته‌اند

صائب خمیرمایهٔ میخانه ایم ما

روزی به یک درخت جوان گفت کُنده ای:
«باشد که میزِ گوشه ی میخانه ای شوی»

تا از غمِ زمانه بیابی فراغِ بال،
ای کاشکی نشیمنِ پیمانه ای شوی

یا اینکه ازتو ، کاسه ی “تاری” در آورند
شورآفرینِ مطربِ دیوانه ای شوی

یا صندوقی کنند تورا ، قفل پشتِ قفل
گنجی نهان به سینه ی ویرانه ای شوی

اما زِ سوزِ سینه دعا می کنم تورا،
چون من مباد آنکه ” درِ” خانه ای شوی!

چون من مباد شعله ور و نیمه سوخته،
روزی قرین ِ آهِ غریبانه ای شوی

چون من مباد آنکه به دستانِ خسته ای،
در مویِ دخترانِ کسی شانه ای شوی!»

روزی به یک درخت جوان گفت کُنده ای:
«باشد که میزِ گوشه ی میخانه ای شوی»

حسین جنتی

مادر

 

 

ثانی ملعون دلش پرکینه شد

بغض مولا دردلش دیرینه شد

تاکهره برفاطمه در کوچه بست

عهد خود را با علی آن دم شکست

زدچنان سیلی به زهرای علی

کز نفس افتاد زهرای علی

 

شراب شیره انگور خواهم                حریف سرخوش مخمور خواهم

مرا بویی رسید از بوی حلاج                   زساقی باده منصور خواهم

بیا نزدیکم ای ساقی که امروز       من از خود خویشتن را دور خواهم

اگر چشم دلم غیراز علی دید            درآن دم چشم هارا کورخواهم

ببستم چشم را از نور خوشید             که من آن چهره پر نور خواهم

چوتو م رمردگان را می دهی جا       سزد گر خویش را در گور خواهم

دیوان شمس/ غزلیات

در حدیث است که روزی علی عمرانی

آن شفیع همه خلق جهان رحمانی

ظاهرابود بسن دو سه سال آن سرور

با پسر های عرب بود سوی راهگذر

کوچه و شهر مدینه بشد آن زوج بتول

باپسر های عرب بود ببازی مشغول

از قضا خضر بر ان کوچه عبورش افتاد

سوی طفلان عرب بهر کرم روی نهاد

زان میانه یکی از طفل عرب گشت بلند

قامتش سرو وبرخ ماه دو گیسو چو کمند

گفت ای خضر سلامم به تو یا پیغمبر

هر کجا میروی امروز مرا با خود بر

خضر گفتا که ایا کودک نیکو منظر

ان خیالی که تو را هست بسر باز گذر

کی توانی که تو با ما قدمی ساز کنی

گر شوی همچو یکی مرغ تو پرواز کنی

ده ودو گام زنم هر دو جهان را یکدم

نیست مانند من امروز کسی در عالم

بقیه در ادامه مطلب…

خواندن ادامه مطلب